سلام همسایه. یاد ما نمی کنی همسایه. از دیدنمان دوری همسایه. مگه تو همسایه نبودی؟ دروغ نگو همسایه. این خانه ی ما از کنار خانه ی تو آغاز می شود. به همسایه ات احترام بگذار. به سایه ات احترام بگذار. به اشتراکمان در تولید سایه احترام بگذار. به دیوارِ مشترکمان احترام بگذار. اما گاهی بیا کنار پنجره همسایه. گاهی که می شود بی سایه بود. گاهی که عملیات مشترک هم-سایگی را متوقف کرده ای. بگو:سلام همسایه. چطوری همسایه؟ شب بخیر همسایه، سیب زمینی می خواهم همسایه. بعد از روی پنجره ی کناری ما سه بار بنویس: سلام همسایه....بیا روابط سیب زمینی-پیازیمان را از سر بگیریم.
خندیدم. یاد زنهای بیکار و ساده لوح افتادم. موقع خوردن قهوه، بیسکویتم را داخل قهوه خیس کرده بودم. ته مانده ی قهوه با بیسکویتها را داخل نعلبکی برگرداند. در دلم می خندیدم. خواستم وارد بحث جدیتری شوم که دست بردارید اما دلم نمی خواست برنجند. استاد رنجاندن بودم. کمی سعی کردم مهربانتر و گوش تر باشم. دوتایی می خواندند. با هیجان، شکلها را از وسط فنجانم بیرون می کشیدند و تعبیر و توضیحش را هم. اسب بود به چه بزرگی. یه مرد نشسته ی نگران، دو تا زن نگران، می دونی کی اند؟ آره خوب، مامانم همیشه نگرانه. یکی دیگش؟ شاید مامان بزرگ مرحومم باشه. بز بود. خوبه. جغد با چشمهای بیسکویتی. بده؟! نگران بودم! نه خوبه. خوش یمنه. و یه راه خوب. خوشحال بودند/بودم/ شدم.فالم خوب بود. یادم افتاد که چقدر فال دوستامو می گرفتم به مسخرگی، و بعد جدی می شد. حالا من جدی می شدم. نمی شه در مورد زندگی یا آینده ی خودت یا دیگران زیاد شوخی کنی! انگار ترسی از جدی بودن ماجرا هم داری. نه؟ زل زدم ته فنجان. به شکلها. مرد و دو زن و اسب به چه بزرگی و واضحی، بز را ندیدم. جغد هم بود. در یک پس زمینه ی کمرنگتر. دلم نمی آمد فنجانم را بشورم. شاید چیز دیگری هم بود که ندیده باشند. مثلا یه ماهی یا یه چیز خوب دیگه! با شک و دقت نگاه می کردم. داشتم می خواندمش. شکلها در ذهنم ماند.هیچ اطلاعات تازه ای به چیزی که از زندگیم می دانستم اضافه نشد فقط بعضی شکلها برام پررنگتر شد+ یه سری حیوان وارد زندگیم شدند که در مورد کاری که قرار بود بکنند مطمئن نبودم!
به شکل چارهناپذیری غالبا با خاطرهی مرگ غمگینم. و بعد به این فکر می کنم که چطور آدمها نمی توانند متوجه باشند که همه رنجشان به خاطر اینست که خواهند مرد. این نیست که انسانهای صریح را ستایشبرانگیز می کند و از صراحتُ ارزش می سازد؟ همین نیست که بویژه در پیرزنان، صراحت و اعتماد به نفس زیادی ایجاد می کند؟ توزیع ناعادلانه چین و چروک در پوست یک زن بنیان این صراحت نیست؟ آیا باید امیدوار باشم که مرگ واقعیت ندارد؟ لابد سخن گفتن از مرگ، بویژه اندوهناک بودن از مرگ خود مسخره است. شاید سخن گفتن از مرگ به صورت کلی قابل اغماضتر باشد. لااقل میتوانم بگویم که مرتب به این فکر می کنم که همه ی آدمها یا مردهاند یا به زودی خواهند مرد. با چنین تصوری در اتوبوس نشسته بودم و به دهانهای باز، خنده ها و صورتها خیره می شدم. دو خانم رو به روی من نشسته بودند و بچه هایشان: یک پسر تپل و یک دختر با موهای دم اسبی عقب اتوبوس با هم بازی می کردند. کمتر می شود به بچه ای نگاه کرد و به مرگ فکر کرد. اما درشتی اندامها همیشه فکر مرگ را در من بیدار می کند. به رانهای زن نگاه می کردم. به پاهایش که رها و گشاد گذاشته بود. به دستهایش و به پاهای گوشتالویی که به کفشهای تنگ فشار میداد و بعد به اینکه این آدم اصلا متوجه نیست که قرار است بمیرد. به اینکه آیا تابحال به مردنش فکر کرده؟ در اینصورت آیا این کفشها را می خرید؟ آیا خط چشم می کشید یا همینطور می نشست؟ به نظرم رسید که بخشی از زن به مرگ فکر می کند. مثلا همین بدن چاق یا پاهایی که گشاد رها شده بود و بخش دیگر به یاد مرگ نمی افتد: مثلا کفشهای تنگ یا جوراب پارازین. و بچه ها؟ داشتن بچه می توانست تولید متناقض وجود زن باشد. چیزی مربوط به رانهای رها، جوراب پارازین و کفشهای تنگ. آیا بچه ها نقطه تلاقی این دو نبودند؟ به هر حال بچه ها با هم حرف می زدند. پسر و دختر بازی معمول پسر و دخترها را انجام می دادند. شاید هم تنها بازیی که یک دختر و پسر یاد گرفته اند در ارتباط با هم انجام دهند: پسر آرام با انگشتش به گردن دختر می زد و دختر که کاملا متوجه بود با لبخند شیطنتی برمی گشت و می گفت: تو بودی؟ و پسر میگفت : نه بابا من با تو چیکار دارد. و دختر ظاهرا حرفش را می پذیرفت و باز سرش را برمی گرداند و این بازی ادامه پیدا می کرد.....
کمی نزدیکتر از آنچه که هستی جاییست که نمی توانی بروی. همیشه اینطورست. همیشه جایی متوقف می شویم که انتظار نداریم. می ایستیم، خیره به لحظه ای که نمی توانیم از آن بگذریم. متوقف دری که عبور ندارد. یا اصلا دری نیست. متوقف عبوری که در وضعیت مماس با آن راه می رویم، اما هرگز به آن نمی رسیم. و وقتی می خواهی باز هم نزدیکتر شوی، ناگهان همه چیز از دست می رود. دستانت خالی از آن لحظه و خودت انباشته از خشم و ناامیدی از پای می نشینی. فحش می دهی و بعد که خوب عصبانی بودی و خشم گرفتی، نرفتن را آغاز می کنی.
این وضعیت در مورد چهره ها جور دیگریست. گاهی فکر می کنی که در مورد یک آدم چیزی می دانی که خودش نمی تواند بداند. این لابد به سادگی به این دلیل است که تو همواره روبه رویش ایستاه ای و به چهره اش نگاه می کنی. ناتوانی در نگاه به چهره در هنگام انجام امور روزمره و ارتباط و... یکی از بزرگترین دردهای هر انسان است. گاهی چهره مهربانتر از توست، گاهی عصبانی است و خسته گاهی مرموزست و .... دیگران بر اساس همین چهره به تو چیزهایی می گویند که از آن بی خبری. میل آدمی برای شنیدن خودش از این نقطه نیست؟ آیا همه ما نیازمند آیینه سخنگو نیستیم؟ آیا هر انسانی در نارسیسیست خود به سر نمی برد؟ نیاز به دیگران از کدام نقطه آغاز می شود؟ در عمیقترین وضعیت، آیا این میل به شنیده و دیده شدن نیست که ما را به دیگران وصل می کند؟ آیا این همه ماجراست؟ پس آن کس که گوش می دهد و نگاه می کند چه؟ اگر قاعده اول درست باشد، همه درحال نظاره به خویشند. پس چه کسی نگاه می کند؟ می پرسم: پس چه کسی نگاه می کند؟ می گوید: آنکه شیفته قصه است. آنکه همیشه قصه خوانده است. شاید. آلیسِ گرامی با چشمهای درشت. چرا؟: به این دلیل ساده که در عشق به جهان به سر می برد. هنوز منطقی نیست. به این دلیل ساده که این کار منطقی نیست. که هیچ فیلسوفی از چشم آلیس به جهان نگاه نکرده است. که هیچ روایتی از وضعیت آلیسی در علم نیست. وضعیتی آلیسی؛ شکلی از رها کردن شناخت و شناور شدن در راز جهان. شکلی از لمس جهان. لمس امر بیرونی و خیرگی به گشودگی جهان. عشقبازیی بی وقفه با امر بیرونی. برای رهایی از چهره. از خطوط. حدود. رهایی از آنچه بودنش را بازیی بیش نمی داند. بازیِ "من" بودن. در این حال، گشودگی در برابر امر بیرونی با رهایی چهره آغاز می شود. با رهایی آنچه در پس آن به شخص بودگی بی نظیر "من" مفتخریم.
"چهره هم بی حفاظ بودن جبران ناپذیر آدمیان است و هم همان ساحت گشوده ای که در آن پنهان می شوند و پنهان می مانند....آنچه چهره فاش می سازد و عیان می کند، نه چیزی ست که بتوان در قالب گزاره ای دلالت کننده بر انواع صورت بندی کرد و نه رازی مگوست که مقدرست تا همیشه اظهار نکردنی و انتقال ناپذیر ماند. پرده برداشتن از چهره، پرده برداشتن از خود زبانست. بنابراین چنین پرده برداشتنی هیچ محتوای واقعی ندارد و هیچ حقیقتی را درباره ی این یا آن وضع وجود یا جنبه ی آدمیان و جهان به بیان نمی آورد: چیزی نیست جز گشودگی، جز انتقال پذیری."(آگامبن،وسایل بی هدف)
در این میان آیا بهترین دوست یک "هامپی دامپی" نیست؟ آنکه زبان را از یاد برده است و قواعد زبانی را رعایت نمی کند. آنکه زبان را اختراع می کند و در پس آن می نشیند. آنکه هیچ نمی گوید و حرف می زند. آنکه چهره اش بازتابی است از نابودن کمدی و جدی "آن چیز" در جهان.
"حقم را بدهید"؛ آیا حق همیشه محفوظ است؟ یا اینکه حق گرفتنی است؟ "حقم را بدهید": جمله ایست تکراری در اشاره ای تاریخی به قانون. اشاره به حق پایمال شده، باعث پیدایش اولین لحظههای نگاه و توجه به دیگری میشود و از این دریچه که فرد، هرچقدر هم قدرتمند شود، همیشه دستی بالاتر از دستِ او وجود دارد که بتواند حق او را تضییع کند، ناچار، نیازمند دستگاهِ نظاممندی میشویم که ما را در مقابل این امکانِ تعرضِ بیپایان، محافظت کند. قانون، اشاره دقیقی است به این دستگاه. گرچه این مفهوم همواره دچار تنش و شبهه در این اشاره است. این امر تاحدیست که دستگاهی به نام دستگاه قضا لازمست و در کنار این دستگاه، مجموعه عریض و طویلی از نهادهای سازنده احکام حقوقی. گذشته از این امر که ساختن و نامگذاری این نهادها، دارای تاریخی به اندازه عمر بشرست و بی گمان اگر نیاز به این دستگاه نبود، صحبت از امر سیاسی بی معنا می نمود، ساده ترین شیوه نگریستن به دستگاه قانون، بازگشت به سادگی لحظه تولید اولین وضعیت حقوقی است. اینکه پیچیدگی زندگی امروز، باعث پیچیدگی امر حقوقی شده است، تنها تاجایی قابل تایید است که سخن بر سر فنون و اصطلاحات حقوقی باشد و نه در بابِ نفسِ حق و حقخواهی.
ادامه مطلب
خوش بینی است که حس می کنم این جلد هویت شتر-گاو-پلنگی دارد پاره می شود؟ شاید. اما هرچه هست این روزها، در پس این توقف دستگاه مشروعیتِ قدرت حکومتی که مردم نمیخواهندش و هر روز، پایانش را انتظار میکشند، نسبت به آدمهای این شهر حس بهتری دارم. انگار در چشمهای آدمها، میل به برون ریختن یک صداقت تاریخی جرقه میزند. این روزها، که تعداد روزنامهخوانها احتمالا در دستگاه شمارش وزارت ارشاد بیشتر شده است و برخی از روزنامهها به عصر نکشیده تمام میشوند، و همه جا با این سوال تکراری مواجه می شوی که:"خبر تازه چی داری؟"- و معلوم است که قرار است این خبر تازه در چه موردی باشد و اصلا گفتن از هر چیزی غیر از آن بی مورد است. – حس می کنی قرار است همه مراسم پرشکوه اعتراف به پدرکشی، بدون حس گناه را در مورد خودشان به جا بیاروند. در این جریانِ سیاسی، آنقدر همه مشارکت داشته اند که دیگر پدر-حکومت به احساس گناه افتاده است. اوست که مجبورست مرتب دستهای خود را بشوید و اندامهای خود را قطع کند. آنقدر که بفهمد دیگر این کشور به پدرِ بزرگی چون او احتیاج ندارد. شاید این نقطه یِ تاریخیِ نجاتِ این کشور از گه –گیجهی گذار باشد. جایی که مردم خودشان را روی حکومت بالا می آورند و عجیب اینکه؛ روشنفکری این مملکت از مردم عقب می افتد. کدام تز سیاسی چپ و راستی می تواند این لحظه تاریخی را بدرستی توضیح دهد؟ چه کسی می تواند گامهای بعدی این جریان سیاسی را ببیند؟ وقتی همه مردم لیدر می شوند، چه رهبریی می تواند پرچم این جریان را بدست گیرد؟
«افسر رو به مسافر پژوهشگر گفت:دستگاه عجییب و غریبی است. و با نگاهی آمیخته به تحسین دستگاه را که خود به خوبی می شناخت ورانداز کرد.»مسافر برخلاف انتظار افسر، به جای آنکه از دستگاه پرس و جو کند، گفت: این یونیفرمها برای مناطق گرمسیر خیلی سنگین اند. افسر گفت بله. ودستهای خود را که چرب و روغنی بود،در سطل آبی که آماده کرده بودند شست.ولی این یونیفرمها حکم وطن را دارند. ما نمی خواهیم وطن را از دست بدهیم.»*
زنها با چادر سیاه و چشمهایی جستجوگر در حلقه ای ایستاده اند و به لبه ی چادرهاشان دندان می زنند و هر از گاهی با زبانی که برای لحظه ای از لبه ی چادر آزاد می شود، پچ پچی می کنند و چادر را با دست جلوی دهانشان می کشند که حرکت لبهایشان را مخفی کنند.
«ما دوستان فرمانده قبلی، می دانستیم که سازمان این سرزمین از چنان انسجامی برخوردارست که جانشین او حتی اگر هزار نقشه ی نو در سر داشته باشد، دست کم سالهای متمادی نمی تواند در آن تغییری بدهد.»
پسرهای جوان، یله بر موتور سیکلتهایشان عبور دختری را با نگاه، به بازی می گیرند. آنکه شلوار و تیشرت سیاه به تن دارد، سیگارش را به جستجوی آتش، پی دستهای رفیق می برد و لبخندی کاملتر -شاید به نشانه ی تشکر- با اولین کامی که از سیگار می گیرد،بیرون می دهد..
افسر اضافه می کند:«بسیار خوب ولی حالا به این دستگاه نگاه کنید»: هرچه پیشتر می روی جمعیت به هم چسبیده تر و منتظرتر است. تن ها روی عبور خیابان خیمه زده اند. چنان بدویتی در هواست که حس می کنی خیابان رابطه اش را با قانون از دست داده است. از بین نفسهایی که در هر عبور روی صورتت می نشیند و از بوی ماندگی آدم انباشته ات می کند، عبور تنت را حس می کنی. می خواهی عبور کنی اما قانون تن های به هم چسبیده و چشمهای هیجانزده راهت را بی عبور می کند. نمی توانی اعتراض کنی. لابد چون کمتر از همه می دانی و نمی دانی چطور می شود به این همه آدم اعتراض کرد. ناچار اول باید از چشمها سوال کنی. نقطه ی اشتراک نگاهها را دنبال می کنی. جایی که آن مرد با پیرهن سفید و شلوار جین یا آن سه زن در چادر سیاه که کنار پیاده رو به هم چسبیده و یله با نگاهی که گاهی از بین حلقه شان به میان میدان عبور می کند، دنبال می کنند. افسر گفت: «همه برای تماشا می آمدند.صبح زود،فرمانده با خانم ها از راه می رسید. غرش شیپور ما تمام اردو را بیدار می کرد. من گزارش می دادم که همه چیز آماده است.» پسری نوجوان زبان خیسش را روی سبیل نورسش می کشد و روی نوک پا به سمت نقطه ی مرکزی جمعیت، بلند می شود.دوستش پیرهنش را می کشد و چیزی نجوا می کند.
افسر گفت:«البته من بهتر از همه می توانم انواع حکم صادره را توضیح دهم .چون-با کف دست به روی سینه ی خود زد،به جایی در جیب نیم تنه اش-:تمام نقشه هایی که فرمانده سابق به دست خود رسم کرده است، اینجا در جیب من است»مسافر پرسید: «نقشه هایی که فرمانده سابق به دست خود رسم کرده؟یعنی او یک تنه همه کاره بود؟هم سرباز، هم قاضی، هم طراح، هم شیمیست، هم نقشه کش؟» تنت را که با عذرخواهی از قانون جمعی خیابان، از جمعیت تن ها عبور می دهی در کنار زنهای ایستاده می کشانی و با هدایت نگاهها به میدان چشم می دوزی. بین جمعیت تا میان میدان،کامیونی ایستاده و چیزی شبیه دکل چوبی یا شاید فلزیی بلند را می کشد. چند وانت آبی دیگر هم هستند که درون آن سه مرد چمباتمه زده اند و چند سرباز در کنارشان نشسته اند. جمعیت گردن می کشد «در برابر صدها چشم-تماشاگران تقریبا روی پنجه ی پا بلند می شدند.» اما هنوز چیزی قابل تشخیص نیست. هر بار موجی از هیجان در جمعیت می افتد و آرام می شود. زنها بی اعتناتر از بقیه اند شاید. کمتر از کولونی خود خارج می شوند و بیشتر انگار به حفظ جای خود می اندیشند. دختر جوانتری از بین حلقه ی زنها می گوید: «می شه اینجا ایستاد و بهتر دید» و از لبه ی جدول بالا می رود و سعی می کند تعادلش را نگاه دارد و همزمان چادرش را با دندان سفت بچسبد. زنهای دیگر هر از گاهی تنشان را تاب می دهند و در گوشی حرف می زنند و بعد خنده ای و کلمه ای. زن جوانی که غالبا در حال درگوشی حرف زدن است دست دخترش را می کشد و به او تشر می رود که از کنارش تکان نخورد. زن لاغری که صورت ریزنقش و پوست گندمیی دارد می پرسد ساعت چنده؟ ۱۲:۳۰می گوید: هنوز نیم ساعت دیگه مانده. رادیو می گفت ساعت ۱. افسر اضافه کرد: « اغلب آنجا روی پاشنه ی پا می نشستم و دو بچه ی کوچک را از چپ و راست در بغل می گرفتم. با چه شور شوقی حالتی را که از ادراک درونی محکوم ناشی می شد از چهره ی پریده رنگش حس می کردیم، با چه شوری گونه هامان را در پرتو نور عدالتی می گرفتیم که سرانجام به آن دست یافته بودیم و به سرعت می رفت و محو می شد!» پسر نوجوان بلتوس اعدام را به دوستش نشان می دهد، با چهار چشم خیره، به تنی که از طناب آویزان مانده است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*کافکا،فرانتس«در سرزمین محکومان» از سری داستانهای کوتاه کافکا:ترجمه ی علی اصغر حداد.نشر ماهی:۱۳۸۵
