تبليغاتX
حاشیه

حاشیه

من و متن

در سال 1855 رئیس جمهور آمریکا به سرخپوستان قبیله ی دوامیش تقاضای واگذاری و فروش سرزمینشان و سکنی در اردوگاهی را ارسال داشت.سیاتله رئیس  این قبیله جواب نامه ی رئیس جمهور آمریکا را با قطعه ای ادبی دادکه دربردارنده ی یکی از بهترین انتقادها به وضعیت انسان مدرن آمریکایی است و شاید به وضعیت انسان امروز.برای یادآوری چیزهایی که فراموش کرده است .و قیمتی که برای رفاه صنعتی خود پرداخته است.

این نوشته را در زیر بخوانید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 19:35  توسط مریم   | 

مقاله ی من در ماهنامه عرصه سوم"ویژه نامه جنبشهای اجتماعی"با عنوان

جنبش زنان یا گشایش بن بست دموکراسی 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:29  توسط مریم   | 

با تو خطوطم را از دست می دهم.جاری می شوم در بستر رودی که تویی .چقدر دوست داشتن را دوست دارم.با تو بودن را .با تو دیدن را.چقدر می خواهم همان را ببینم که تو می بینی.همان را بشنوم که تو می شنوی.همان را بخوانم که تو می خوانی.از زمان طولانیی که بی تو بوده ام خسته ام.از بی تو بودن خسته ام.از بودنی که تویش خراب باشد یا از دیدنی که تویش نباشد خسته ام.چقدر انعکاس خودم را در تو دوست دارم.انعکاس تو را در خودم.می خواهم نگاهت کنم با همه ی جزئیات.حفظت کنم مثل کلمه به کلمه ی کتابی خوب.موسیقیی اساطیری .نقاشیی گم شده در تاریخ.چیزی از گذشته ها بر تن داری انگار.چیزی از نبودندر امروز؟ نه.چیزی از بودن هم در دیروز و هم در امروز.چقدر از بودنت راضیم .از هستنت که تاب نبودن ندارد.راه بی تو دراز می شود.جاده ناهموار.علم بیهوده .زمان بی تو ثانیه را به توان می رساند.حرفها چه بیهوده اند و فلسفه ها چه پوچ در نبودن تو.چه حماقتیست گفتن از چیزی که تویی در آن نباشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 1:38  توسط مریم   | 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 13:43  توسط مریم   | 

بالاخره دفاع شدم!هرچند هنوز شبها خواب دفاع می بینم.جالب اینه که من استرس پس از دفاعم از استرس قبل از دفاعم بیشتره.انگار هنوز یه پروژه ی نصفه کاره دارم با این پایان نامه ی گرامی.هنوز مغزم از بین کاغذهای پایان نامه بیرون نیامده.هنوز فکر می کنم کاش این جواب را داده بودم به ایراد داور و.... با این حال مشعوفم از پایان یافتن دوره ای از زندگیم .دوره ای که تا امروز بهترین دوره ی زندگیم بوده و حصل آن منی هستم که در حال ایجادم.مریمی که دارد متولد می شود همچین یه چیکه از مریم قبلی بزرگتره نمی دونم این دوران بلوغ من تا کی طول می کشه ؟!هنوز دارم قد می کشم!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 0:34  توسط مریم   | 

قرمز ،آبی ،طلایی،سیاه،سرخابی،زرد،سبز یشمی،قهوه ای ....

یک وانت می ایستد و 7-8 تایی زن از آن پیاده می شوند.صحنه غم انگیزست و تنفر برانگیز،همه یکدست  درچادرهای سیاه پیچیده.تعجب می کنم.چرا نمی خواهم به آنها نگاه کنم و چرا حالم بد می شود! در همه ی جوامع ،دیدن جمعی از زنان که مثلا از ماشینی پیاده می شوند یا یکدفعه وارد صحنه ای می شوند هیجان آور و شادی آفرین است.نشان زندگیست.نشان ادامه ی حیات یک جامعه است و در کشور ما نشان مرگ و نیستی و سیاهی است.انگار زنان الهه های مرگند که بر بستر محتضر این جامعه می رقصند.و حالا می فهمم که از رنگها میترسند.جالب است هرچه یک رژیم سیاسی ایدئولوژیکترست از رنگها بیشتر می ترسد.الابد ترس از انقلابهای رنگین که می گویند از همین جا ریشه می گیرد!جامعه ای که چند صدایی در آن باشد رنگارنگست و جامعه ای که تک صدایی در آن باشد سیاه و سفید.سفیدها آدم خوبها هستند و سیاهها آدم بدها.سفیدها خودی هستند و سیاهها دیگری،مثل شیخ حسن جوری که سفید بود و مغولها که سیاه.حالا نمی دانم چرا در ایران زنها سیاه پوشند؟لابد از آنجا که محل فسادند و ....جالب اینجاست که نهضت فمنیستی با رنگ سفید شروع کرد و به مرور رنگین شد .از روسری شروع کرد و از شکستن مقنعه ی حکومتی.زنها با رنگها و شکستن حریم پوشش  شروع می کنند و همین است که ترس برمی انگیزند.نهضت زنان چادر آبی که سیمین دانشور می گوید هم از همین جا شروع می کند که  دیوانه خانه جایشان می شود.در ایران انگار هر جنبشی از شکستن حریم تن شروع می شود، شاید به همین دلیل است که پسرهای آستین کوتاه را می گرفتند و مانتوهای دخترها را وجب می کردند.طرح امنیت اجتماعی هم از همین ترس ریشه می گیرد.امنیت اجتماعی!کسانی احساس ناامنی می کنند از تن هایی که پرسه می زنند در خیابانهای شهر!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 13:8  توسط مریم   | 

بهارنيوز : در شماره اخير هفته نامه بازاركار آگهي استخدامي براي جذب صد خانم ايراني براي استخدام در هواپيمايي قطر با شرايط خاص منتشر شده است.انجمن صنفي دفاتر مشاوره شغلي كاريابي بين المللي سراسر كشور در آخرين شماره اين هفته نامه در روز يكشنبه 30 دي، آگهي استخدام صد خانم براي مهمانداري در هواپيمايي قطر را منتشر كرده است.به گزارش جهان بر اساس اين آگهي يكي از شرايط استخدام، داشتن حداقل قد 175 سانتيمتر است كه از بين خانم‌هاي 20 تا 30 ساله استخدام مي‌شوند.در آگهي مذكور آمده است: اين استخدام توسط مراكز اين دفتر در كشور و در راستاي اهداف اشتغال‌زايي برنامه چهارم توسعه اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي جمهوري اسلامي ايران صورت مي‌گيرد.

----------------------------------------------

بدون شرح!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 8:55  توسط مریم   | 

حس غریبی دارم ... هر روز می شنوم که دوستانم را می گیرند.هر روز می شنو م که چهره ای که می شناسمش و با  او اخت بود ه ام پشت میله های زندان افتاده است.هر روز خبری تازه از جایی .یکروز می شنو م که دلارام دارد به زندان می رود.صدای پیام و دلارام را در ماهواره و شبکة بیگانه شنیدن باورکردنی نیست .بعد نوبت جلوه است ،نوبیت مریم حسین خواه است و یکروز نوبت همه است.اما نمی دانم چرا دیگر پاهایم تکان نمی خورد؟ دیگر شور دفاع کرد ن از هدفی توی سرم جوانه می زند، ندارم. فساد آنقدر تا گلویمان را گرفته که به هیچ چیز امید ندارم.زنی در کنارم از وضعیت گرفتن زنان درخیابان شکوه می کند و من انگار صدایی در گلویم نیست.شده ام مثل داستان سنگ صبور .زمانی بود که از دست شخصیت مثلا روشنفکر خاموش سنگ صبور عصبانی می شدم.زمانی بود که می دانستم باید چکار کرد زمانی بود  که خوب می دانستم که باید چکار کرد اما حالا نمی فهمم.اوضاع زنان هرروز بدتر می شود.من از آنهایی نیستم که می گویند فقط مبارزه.من به اهداف  کوتاه مدت فکر می کنم..به حل کردن مشکل خودم،زنهای دیگه ،آدمها ی ضعیفی که توی خیابا ن می بینم.می خواهم به عنوان یه زن ،بهتر زندگی کنم .می خواهم بهتر زندگی کردن آدمهای اطرافم را ببینم .می خواهم ببینم که دوستم با زنش خوب زندگی می کند.آدمهای اطرافم از زندگیشان لذت می برند...دوستم با شوهرش برابرست ویکروز با چشمها ی گریان نمی گوید که شوهرش بهش خیانت کرده و او هم راه چاره ا ی جز زندگی با اوندارد.من نمی توانم صبر کنم.نمی فهمم که چرا باید بهای زندگی دخترم را من بدهم.من به دخترم فکر نمی کنم ،به خودم فکر می کنم .به رنجی که  در زندگی فعلی می کشم.به اینکه دلم می خواهد سوار دوچرخه بشوم .توی خیابانها حرکت کنم بی آنکه دلهرة ماشین کمیته و الوات خیابانی داشته باشم.می خواهم روی چمنهای پارک دراز بکشم  وکسی مزاحمم نشود.می خواهم لباسی که دوست دارم بپوشم و هر روز فکر نکنم که ممکن است یک آدم بی شخصیت توی خیابان بهم توهین کنه و به خاطر اینکه تفنگ دستشه من باید باهاش مودب رفتار کنم .من متنفرم از خیابانها.تازگیها از شهر بدم می اید چون به جا ی نگاه کردن به منظره های شهر باید مراقب این باشم که پلیس کجا ایستاده است!

غمگینم این روزها به خاطرهمة دوستانم که تبعید شده اند.به خاطر سمانه عزیزم.به خاطر شیما،به خاطرشبنم که به زندان افتاد.وضعیتی از این بدتر نمی توان تصور کرد اما نمی دانم چرا صدایم در گلویم خشکیده.چرا نمی توانم بفهمم که چه باید کرد؟مثل بچه ا ی شده ام که ازبس کتک خورده است دیگر نمی فهمد که وقتی کتک می خورد چه باید بکند،احساس درد را از دست داده و فقط حیرتزده ست.من ازتاریخ بیزارم.از جغرافیا.از دیوارها یی که من و همسایه ام را از هم جدا کرده است.از سیاستی که ازش متنفرم و باید بهش فکر کنم یا امیدوار باشم که یک روز همه چیز بهتر می شود!از این احساس که درحالیکه می توان بهتر زندی کرد، من هر روز بدتر زندگی می کنم.از اینکه قدرت عملی نداری .از اینکه زور گویی در کشورم هیچوقت متوقف نمی شود.زمانی بود که در مقابل روزنامه نگارانی که در دوره ی خاتمی دستگیر می شدند، می گفتم "اینها نمی دانند که نباید همه ی انرژیشان را روی مسائل سیاسی بگذارند.ما اینقدر مسئله ی فرهنگی -اجتماعی داریم که سیاست در آن نمی تواند نقشی داشته باشد.بیایند از بچه های خیابانی حرف بزنند ،از مشکلات آدمهای فقیر و خیابانی ،از مشکل گرانی این جنس و آن جنس،از مسئله ی زنان فقیر یا طلاق گرفته و..."اما امروز می بینم که به خاطر همه ی مسائل،آدم سیاسی می شوی.دیکتاتوری احمقان از نوع دیگریست که نمی توان برای آن، به راحتی، راه حلی یافت. در اینجور دیکتاتوریها همه چیز سیاسی است.از رنگ لباس و پوشیدن صندل و بیرون بودن موی دخترها و بلند یا طرح دار بودن موی پسرها وپوشیدن این کفش و آن جوراب و پابرهنه بودن و .....تا نماینده ی مجلس شدن و رئیس جمهور بودن و حزب درست کردن و مبارزه ی مسلحانه کردن علیه دولت و ..  در وضعیتی که سیاست از رنگ ناخن تو شروع می شود و هر نشانه ای  مبنی بر من بودن به معنای غیرخودی بودن است ،هیچ اندیشه ای رشد نمی کند چه حتی اگر به این حرف دکارت معتقد باشیم که من می اندیشم ،پس هستم ، عملی کاملا سیاسی مرتکب می شویم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 10:21  توسط مریم   | 

لذت، رنجی سیزیف وار برای رسیدن و افتادن .ازلذت چیزی نمی فهمم .چه کسی است که همزمان که لذتی را می چشد به نابودی آن فکر نمی کند؟چه کسی است که در لحظه ای که می خندد به تنهایی خویش نمی اندیشد؟مادری که به زایش می رسد درآغاز راه  جدایی است.عاشقی که به وصال می رسد نیم نگاهی به جدایی دارد.لذت در این جهان مثل چیزی نیم خورده و رها شده است.همه چیز در نیمة رسیدن شیرین است و تنها لذتی که می توان بطور مداوم در همة عمرتجربه کرد لذت در نیمة راه است.انگار در ته هر وضعیت کاملی یک سوراخ نهفته است.حفره ای که حتی لذت نیمه راه را نیز می بلعد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 15:10  توسط مریم   | 

چیزی در گفتن نیست.حرفها به سادگی بلاهتشان آمیخته اند .بلاهت به بلاهتی دیگر.هزلهایی یکسره تلخ .مثل هوای ابری پاییز و دلهای بی رمق.و ناتوانی یک فیلسوف در توضیح.از سکوتهای معنادار دیروز خاطره ای بی رنگ برجاست. می خندیم بی آنکه خندیده باشیم.می گرییم بی آنکه گریسته باشیم.و سکوتها سنگینی تاریکشان را روی دل ابرها به جامی گذارند بی امید بارانی.به متوسطها دلخوشیم و زمان جیغ سرد پرستوها ست در گوش تخته سنگها.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 21:0  توسط مریم